تبلیغات
فارغ التحصیلان انجمن اسلامی هنرستان فنی بوربور - خاطره من و فرزند یک جانباز

خاطره من و فرزند یک جانباز

تبریک عرض می کنم میلاد با سعادت باب‌الحوائج ابوالفضل عباس (ع) و روز جانباز رو خدمت همه دوستان، از اونجایی که دیدم خاطرات بنده خیلی برا بعضی از دوستان جالب هست تصمیم گرفتم یه خاطره که مربوط هست به فرزند یک جانباز رو خدمت شما عزیزان بگم.

سال 86 که حدود 21 سالم بود به عنوان جوونترین مربی توی یک پادگان آموزشی که در دل جنگل بود به عنوان جانشین گردان مشغول آموزش نیرو های طرح تکمیلی گردان عاشورا بودم. هر دوره چیزی حدود به ششصد نیروی بسیجی که از سن 17 تا 45 سال بودن و بین اونا طلبه و مدیر و معلم و استاد دانشگاه پیدا میشد زیر دست من آموزش می دیدن. با روحیه نظامی که داشتم همه از من حساب می بردن و خلاصه کسی پاشو کج نمیگذاشت اما بین این همه نیرو یه نفر بود عین میخ کج هرچی تو سرش می زدی بیشتر کج تر می شد. کل گردان رو بارها بخاطر این یک نفر تنبیه کرده بودم اما روش کم نمی شد. حتی با اجازه من براش جشن پتو گرفتن و حسابی از خجالتش در اومدن اما بازم...

اوضاع ادامه داشت تا اینکه یک روز غروب که به نیروها آزاد باش داده بودم از بلند گوی پادگان صدای موزیک با صدای اصفهانی پخش شد. یدفه دیدم این بشر که به هیچ صراطی مستقیم نبود یه گوشه از پادگان چند نفر رو جمع و شروع کرده به انجام حرکات موزون...

دیگه نتونستم رفتارش رو تحمل کنم. رفتم گوشش رو گرفتم و از در پادگان انداختمش بیرون. هرچی التماس می کرد قبول نمی کردم. چنان خواهشی می کرد که دل سنگ کباب می شد. اما گفتم جای تو دیگه اینجا نیست، تو این پادگان سه نفر شهید نشدن که تو اینجا حرکات موزون انجام بدی. گفت جناب اگه منو بندازی بیرون آبروی بابام میره.

خاطره من و فرزند یک جانباز

برگشتم گفتم به بابات چه ربطی داره؟ گفت راستشو بخواین بابام جانبازه اگه منو بندازی بیرون و به گوشش برسه برا چی منو انداختی بیرون خجالت می کشه. پیش خودم گفتم آها الان وقتشه. رفتم جلوش و یدونه کشیده خوابوندم زیر گوشش که برق از چشاش پرید. 

 گفتم کشیده رو بخاطر خودم نزدم، از طرف بابات زدم. خجالت نمی کشی با آبروی بابات بازی میکنی؟ اونم یه جانباز. کسی که رفته سینش رو بخاطر تو و من سپر کرده که فردا روز تو راهش رو ادامه بدی و بشی باعث افتخارش اما حالا داری براش میشی سایه نکبت؟ بغضش ترکید و شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن.

خلاصه با وساطت مسئول شب اجازه دادم بیاد تو پادگان. تا آخر دوره از سنگ صدا میومد ازین بشر صدا در نمیومد. یکسال ازین ماجرا گذشت و قرار بود دوره آموزشی نیروهای مربی برگزار بشه. نیروها گروه گروه وارد پادگان می شدن. منم مشغول صحبت بودم و تذکرات لازم رو میدادم که دیدم یکی از آخر صف منو به فامیل صدا زد. دیدم همون فرزند جانبازی که کشیده زده بودم تو گوشش بود. بهش گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟ با اون یادگاری که بهت دادم دیگه نباید اینجاها پیدات بشه. بلند شد و خندید و گفت : جناب اون یادگاری کار خودشو کرد...

تو دلم خدارو شکر کردم که تونستم به یکی بفهمونم باید قدر پدر جانبازت رو بدونی و هواست به آبروش باشه...

پ,ن1 : اینقدرا هم خشن نیستما. تو اون محیط باید سخت گیر باشی تا شیرازه کار از دستت در نره.

پ,ن2 : نمیدونم آه کدوم یکی از این نیروها دامن منو گرفته که این همه مشکل برام میباره.

این خاطرات ادامه دارد ...





موضوع:
[ سه شنبه 13 خرداد 1393 ] [ 01:02 ب.ظ ] [ محمدمهدی رحیمیان ]